شيخ ذبيح الله محلاتى
212
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
يهودى گفت تو چه دانستى كه او پيغمبر است گفت توراة مرا ملحوظ افتاده كه او خاتم انبياء است و هنوز كودك باشد كه پدر و مادر او از جهان بروند و جد و عمش كفالت او كنند پس بسوى خديجه اشارت كرد و گفت او زنى از قريش بنكاح درآورد كه بزرك قبيله و سيد عشيرة باشد اين سخن را نگاه بدار چون برخواست كه بيرون رود با خديجه گفت نگران باش كه محمد را از دست نگذارى كه پيوستن به او كار هر دوجهان را راست كند و اين معنى در خاطر خديجه راسخ گرديد . و ديگر چنان افتاد كه خديجه روزى از اعياد با جمعى از زنان قريش در مسجد الحرام حاضر بود يكى از يهود بر ايشان گذشت و گفت زود باشد كه در ميان شما پيغمبرى مبعوث گردد هريك بتوانيد او را بشوهرى اختيار كنيد آن زنان چون اين بشنيدند همى سنگپاره به او افكندند اما خديجه را اين انديشه در ضمير سخت شد و روزى با ورقة بن نوفل بن اسد بن هاشم بن عبد مناف كه پسر عموى او بود گفت مىخواهم شوهرى بنمايم و اين مردم كه در طلب من تعب برند هيچيك را پسنده ندارم و اين ورقه از بزرگان فوم عيسى بود و از علوم نيك خبر داشت و از كتب آسمانى دانسته بود كه پيغمبر آخر الزمان زنى بسراي درآورد كه سيدهء قوم خود باشد و گمان داشت كه آن زن خديجه باشد . خواب ديدن خديجه رسول خدا را بالجمله ورقه در جواب خديجه گفت اگر خواهى ترا حديثى عجيب مكشوف دارم خديجه فرمود كدام است گفت مقدارى آب حاضر كن چون آب حاضر كرد عزيمهاى بر آن آب بخواند و فرمود تا خديجه از آن آب غسل كند و از انجيل و زبور چيزي بنوشت و گفت اين نگاشته را در زير سر خود بگذار و بخواب كه آنكس كه شوهر تو باشد در خواب خواهى ديد چون خديجه چنين كرد در خواب ديد كه مردى از خانهء ابو طالب بيرون آمد با قامتى با اندازه و چشمى سياه و گشاده و ابروان نازك و لبهاى سرخ و گونهاى گلرنگ با ملاحتى بىحد و صباحتى بنهايت و در ميان دو كتف او علامتى بود و پاره ابرى بر سر او سايه انداخته و بر اسبى از نور سوار بود